دوربین رو بردم اونور چون داشتم اشکامو کنترل میکردم. ولی همین که قطع کردیم گونهم خیس شد. نمیدونم چرا اینجوری شدم. اگه هم لوس شدم و زودرنج شدم همهش بهونهست. قلبم بهونه ی تو رو میگیره.
من بهت میگم نمیخواد بیای و یه مدت دیگه همو میبینیم. ولی تو نمیدونی که چقدددد دلم میخواد بیای. چقد دلم میخواد بیای و بغلم کنی.
عزیزم، وقتی میگی بهت به اندازه ی کافی محبت نمیشه، حتی اگه به شوخی بگی، من دلم میگیره. من با خودم فکر میکنم که شاید بلد نیستم بهت نشون بدم چقدر دوستت دارم.
راستش رو بخوای، منم گاهی از اینکه همه چی خراب شه میترسم عزیزم.
دلتنگی دیگه جزئی از وجودم شده. همیشه و همّه جا. هر لحظه. حتی دیگه نمیدونم دلتنگ نبودن چه شکلیه. نمیتونم تصورش کنم. یاد اون موقعی افتادم که کنار هم بودیم و داشتیم "تو خیلی دوری" گوش میدادیم. وقتی میخوندی تو خیلی دوووری، به نظرم غمگین تر از اون لحظه وجود نداشت. که حتی وقتی کنار همیم دلتنگ وقتی میشیم که کنار هم نیستیم. تو خیلی دوووری خیییلی دوووری تو خیلی دوووری خیلی دور. واقعا این موقعا که دارم این چیزا رو مینویسم نمیتونم اشکمو کنترل کنم. دارم فکر میکنم این دفعه که دیدمت چیجوری بعد از خدافظی بذارم برم ؟ با چه توانی ؟ اصلا چیجوری باهات خدافظی کنم ؟
کاش بیای. کاش میتونستم خودخواه باشم و بهونهت رو بگیرم که بیای.
کاش منم همونقدی که تو حالمو خوب میکنی حالتو خوب کنم.
واقعا پشمام میریزه که چقد میتونه حالمو خوب کنه. کافیه باهام حرف بزنه فقط. وقتی انقد تلاش میکنه که حالم خوب بشه مگه میتونم حالم خوب نشه ؟ کاش منم همینجوری باشم براش.
دارم فکر میکنم که بعد از شهریور شرایط همین جوری میشه. نباید بدعادت شم.
الان تنها چیزی که خوشحالم میکنه اینه که اسم تو بیاد رو صفحه ی گوشیم.
من داره حالم بهم میخوره که اختیار هیچ کاریم دست خودم نیست. نمیتونم هر وقت میخوام بخوابم، نمیتونم هر وقت میخوام غذا بخورم، نمیتونم هر وقت میخوام درس بخونم. با چراغ روشن خوابم نمیبره. من دیگه نمیتونم تو این قبرستون زندگی کنم. من حالم داره بهم میخوره. حتی وقتی تعطیل باشم هیچ کاری ندارم انجام بدم. حتی اگه کسی باشه که بیاد پول ندارم که برم مسافرت. هیچ پولی ندارم مطلقا. همش باید حواسم باشه فلان چیزو نخرم فلان چیزو بخرم که همین چس مثقال پولی که دارمو بتونم تا آخر هفته نگه دارم. من خونه میخوام نمیتونم اینجا زندگی کنم دیگه. من انقد بدبختم که حتی اگه بابام برام خونه بگیره بازم نمیتونم تنهایی زندگی کنم چون مثل سگ میترسم. چون انقد ترسوی بدبختم که نمیتونم شب تنها بخوابم. مغزم داره میترکه. من حتی به اینا حسودی میکنم که میتونن زود زود دوست پسرشونو ببینن. ینی واقعا هیچ اهمیتی نداره برای پدرمادرم که من دارم زجر میکشم اینجا ؟ مگه چقد میشه پول خونه ؟ چیز زیادی میخوام ؟ بس نیست ۵ سال زندگی کردن اینجا ؟ انقد بغض تو گلومه که حس میکنم هر لحظه ممکنه راه هواییم بسته شه. زندگی کیری. نمیخوام دیگه برم بیمارستان. نمیخوام هیچ مریضی ببینم. نمیخوام برم درمانگاه. من هیچی نمیفهمم فقط اشک از چشمام میاد و دارم اینا رو مینویسم اصلا نمیفهمم چی دارم مینویسم هر چیم که مینویسم خالی نمیشم. کاش میتونستم به کسی زنگ بزنم و گریه کنم.
من حالم خوب نیست. من هر دقیقه دارم گریه میکنم. تا میشینم یه جا همینجوری اشک از چشمام میاد مثل الان. گلناز خودش مریضه و نمیتونم زنگ بزنم بهش. مامانم مهمونیه. نمیتونم به تو بگم حالم بده چون نمیخوام این چند روزتو زهرمار کنم. همش باید ادای خوب بودن پیشت دربیارم. الانم دارم گریه میکنم. من حالم خوب نیست. صورتم خیس اشک میشه همش. همه ی کارامو کند انجام میدم. راه رفتنم مثل پیرزنا شده. وسط جمع یهو خیره میشم به یه نقطه. درس نمیتونم بخونم. فقط ساعتای روزو میشمرم که بگذره. بهتره که نمیتونی بهم زنگ بزنی چون خیلی سخته که خودمو کنترل کنم. انقد لبامو کندم که مزه ی خون تو دهنمه. حوصله ی هیچ کاریو ندارم. نمیخوام هیچ کسی رو ببینم. من حالم خوب نیست
همش اعصابم خورده و حوصله هیچی رو ندارم. به جز وقتی دارم با تو حرف میزنم.
کسی قرار نیست جور ترسیدنای تو رو بکشه. خب ؟ خودتی و خودت.