مدتها بود که این وبلاگ چنین فعالیتی به خودش ندیده بود. من برگشتم عزیزم. دلت برام تنگ نشده بود ؟
هر آدمی در انتها به پذیرش میرسد؛ حتی شما دوست عزیز.
هیچ وقت راجع بهش ننوشتم. هیچ وقت نیومدم بنویسم که اینطور شد و اونطور شد. ولی الان مینویسم. الان مینویسم اون همه رنجی که کشیدم رو. اون همه فشاری که روم بود رو. همین الان، همین الان چشمام پر از اشک شد. همین الان همهش رو مینویسم یک بار برای همیشه. الان میگم که من بالاخره تو اول تیر ۱۳۹۹ دست برداشتم. از تلاش کردن برای درست کردن دست برداشتم. وقتی دیروزش آخرین تلاشم رو کردم و به خودم گفتم کوثر، این آخرین باریه که تلاش میکنی. من اول تیر ۹۹ به پذیرش رسیدم. بعد از بیشتر از یک سال تلاش، یک سال سوال های مختلفی که تو ذهنم ایجاد میشد، یک سال چی شد که اینطور شد؟ یک سال نکنه تقصیر من باشه؟ یک سال نکنه من کار اشتباهی کرده باشم؟ یک سال تپش قلب، پذیرفتم. چشمام پر از اشکه ولی با تمام وجودم میدونم و دارم مینویسم که پذیرفتم. که اگه کسی میخواد عوض شه، میخواد بره، میخواد مثل قدیم نباشه، میخواد ارتباطش رو کم کنه، بذار این کارا رو بکنه. بذار هر طور خودش میخواد باشه و توام همون جوری که اون هست باش. این فشار روانی ای که این موضوع رو من داشت، برای تا آخر عمرم بسه. من زود وابسته میشم، خیلی زود ولی من همینجورم که هستم. پذیرفتم خودم رو. همه میدونن، هر کسی که منو میشناسه میدونه من راحت چیزی رو رها نمیکنم. یعنی دست خودم نیست. حتی اگر خودمم نخوام، انگار تو کدهای ژنتیکیم نوشته که این آدم نمیتونه رها کنه، این آدم ممکنه سالها تلاش کنه برای درست کردن یک چیز، برای حل کردن یک موضوع، برای پیدا کردن جواب این سوال که چرا ؟
دارم گریه میکنم و مینویسم. حتی سالها بعد ممکنه خنده دار باشه. ولی چیکار میشه کرد ؟ من اینجوری ساخته شدم. دوست ندارم اینطور باشم ولی هستم. پذیرفتم که هستم.
خلاصه رفیق عزیز من، همراه خاطره های شیرین گذشته ی من، کسی که من با فکر کردن به گذشته هامون دارم گریه میکنم، تو بردی. من تسلیم شدم و تو بردی. تو تونستی دور شی، تو تونستی رها کنی. منم پذیرفتم و دست از تلاش برداشتم. گرچه هنوز هم دوستت دارم. به خاطر اون خاطره ها، اون خندیدنامون، که طوری میخندیدیم انگار هیچ غمی تو جهان نیست. انگار کاری جز خندیدن نداریم. حالا تو دور شو، دور شو و دور شو و دور شو. دیگه کوثری نیست که جون داشته باشه با چنگ و دندون نگهت داره.
میشه دوباره تو جاده باشیم و برام بخونی بانوی موسیقی و گل، شاپری رنگینکمون، به قامت خیال من، ململ مهتاب بپوشون ؟
خاطره ها از ترمینال ها ... خاطره ها از ترمینال ها ...
جادههای نرفته، که رفتیمِشان
شب شده و بعد اینکه ماشینو از گل درآوردیم داریم از سد برمیگردیم. از جاده های پیچ دار. سر یکی از پیچا خواننده میخونه [تو که خوشحال باشی خوب خوبم، دیگه از زندگی چیزی نمیخوام]، دستتو میگیرم چون میدونم قراره بعدش بخونه : [حالا که دست تو تو دستامه، چه فرقی میکنه کجای دنیام ؟]. من نمیتونم نگاهت کنم چون چشمم به جادهست، تو نگام میکنی و از گوشه ی چشمم میبینم که لبخند زدی.
فقط برای دیدن قیافه ی سورپرایز شده و ذوق زدهش دارم انقدر خودمو کنترل میکنم که لو ندم =) چون اون قیافهش عالیه و من عاشقشم و کاملا میرزه که یک ماه دیگه هم خودمو کنترل کنم :) وگرنه یه ذره خودمو ول کنم سریع عکسو میفرستم براش :)))
امیدوارم متنی که برای تولدش نوشتم به اندازه کافی خوب بوده باشه.
ماهی که بر خشک اوفتد، قیمت بداند آب را.
اگه چشمام رو ببندم میتونم کامل برم اونجا. هوای اونجا، بوی اونجا، صدای ماشینا، سرما، توی کاپشنهای مشکی، روی نیمکت پارک نشسته بودیم. دست راستت دورم بود، سرم روی شونهت. گوشی تو دست چپت بود و داشتی شعر میخوندی. "بدجور عاشقی و من از تو شدیدتر" نگات میکنم و لبخند میزنم و گونهم رو میبوسی. من میگم شعر غمگین نخونیم. "مقدار یار همنفس چون من نداند هیچکس" ... چقد زود میگذره. ساعت چند شد ؟ سعدی چو جورش میبری... جوررر ؟ چه جورییی ؟ [...] این جور :) شاملو بخونیم ؟ شاملو میخونی. آیدا حق اخم کردن ندارد. میخندیم :)))
من هیچ وقت نمیدونم چیجوری متنهام رو تموم کنم. اینم روش.
هیچ وقت فکر نمیکردم یه روزی میرسه که از شدت دلتنگی عکس کسی رو ببوسم. یا روی عکس کسی دست بکشم.
من باید بهش بگم. این عصبانیتی که تو وجودم مونده رو باید بهش بگم. میدونم کار درست اینه که بگم ولی انگار میترسم از گفتنش. چیزی نیست که تو ذهنم مونده باشه، ولی گاهی وقتا بعد چند ماه یهو یادم میاد. یادم میاد چون دلیلش رو نفهمیدم همون موقع. نمیدونم. امیدوارم بدون خراب کردن چیزی بتونم مطرحش کنم. چون اونم حق داره بدونه که این داستان هنوز تو ذهنم مونده. باید بگم چون دوستش دارم.
تو کی ای که اسفند ۹۸ کامنت گذاشتی من پیدات کردم ؟ لطفا لطفا بگو.
واقعیتی که وجود داره اینه که من خیلی دوستش دارم.
واقعا نمیدونم بعضی وقتا چه مرگم میشه که یاد اون روز میفتم. شاید به اندازه کافی خودمو خالی نکرده بودم همون موقع. تولدت مبارک غریب آشنا. ببین چه بی رحمانه شب به صبح میرسد و صبح کسی برای همیشه رفته است. هر بار که یادم میاد تنها حسی که دارم عصبانیته. عصبانی میشم. و قلبم میشکنه.
من به خودم قول دادم که دیگه کسخل نمیشم گریه کنم، تا الانش هم طاقت آوردم ولی همین لحظه دیگه نتونستم و و صورتم خیس شد. حتی وقتی بهم گفتی مغرورم هم طاقت آوردم. ولی الان که تاکید نکردی مثل قبل دوستم داری دیگه نتونستم.
عزیزدلم :) من میفهمم که چقدر به حرفام توجه میکنی :) ♡
اگه لوس و بهونه گیر شدم از دلتنگیِ زیاده. ببخشید که اذیتت میکنم عزیزم.
من که همش مواظبم اذیتت نکنم. آخه چرا میگی هر چی میگی نه میارم ؟ دلم میخواد بلند گریه کنم. چرا میگی