من داره حالم بهم میخوره که اختیار هیچ کاریم دست خودم نیست. نمیتونم هر وقت میخوام بخوابم، نمیتونم هر وقت میخوام غذا بخورم، نمیتونم هر وقت میخوام درس بخونم. با چراغ روشن خوابم نمیبره. من دیگه نمیتونم تو این قبرستون زندگی کنم. من حالم داره بهم میخوره. حتی وقتی تعطیل باشم هیچ کاری ندارم انجام بدم. حتی اگه کسی باشه که بیاد پول ندارم که برم مسافرت. هیچ پولی ندارم مطلقا. همش باید حواسم باشه فلان چیزو نخرم فلان چیزو بخرم که همین چس مثقال پولی که دارمو بتونم تا آخر هفته نگه دارم. من خونه میخوام نمیتونم اینجا زندگی کنم دیگه. من انقد بدبختم که حتی اگه بابام برام خونه بگیره بازم نمیتونم تنهایی زندگی کنم چون مثل سگ میترسم. چون انقد ترسوی بدبختم که نمیتونم شب تنها بخوابم. مغزم داره میترکه. من حتی به اینا حسودی میکنم که میتونن زود زود دوست پسرشونو ببینن. ینی واقعا هیچ اهمیتی نداره برای پدرمادرم که من دارم زجر میکشم اینجا ؟ مگه چقد میشه پول خونه ؟ چیز زیادی میخوام ؟ بس نیست ۵ سال زندگی کردن اینجا ؟ انقد بغض تو گلومه که حس میکنم هر لحظه ممکنه راه هواییم بسته شه. زندگی کیری. نمیخوام دیگه برم بیمارستان. نمیخوام هیچ مریضی ببینم. نمیخوام برم درمانگاه. من هیچی نمیفهمم فقط اشک از چشمام میاد و دارم اینا رو مینویسم اصلا نمیفهمم چی دارم مینویسم هر چیم که مینویسم خالی نمیشم. کاش میتونستم به کسی زنگ بزنم و گریه کنم.