من فکر کردم که خب این ریتم طبیعی‌ایه. چون وقتی اونجا بود فقط من بودم.‌ آدمای دیگه ای نبودن که مهم باشن. برای همین همه ی وقت و توجه و همه چی برای من بود تقریبا. ولی الان مسلما آدمای دیگه هم هستن خانواده دوست فلان. و کاملا منطقیه که این اتفاق بیفته. احتمالا برای همینه که حس کردم قبلا توجه بیشتری بهم میشد.

وقتی دردتو به جونم میخرم

من دوستش دارم. خیلی هم دارم. ولی من همون لحظه که دارم خودمو میکشم که حرفم رو بفهمونم نیاز به فهمیدن دارم. اینکه بعدش بهم بگه حق با تو بوده تو رفتارت عادی بوده دردی رو دوا نمیکنه. 

کلی حرف دارم که بزنم ولی توان جمله بندی ندارم.