خیلی احساس خستگی میکنم. ولی خستگیِ خوبیه. شیرینه مثلا. هوم؟
نمیدونم چرا یه حس دلشوره ای یه حس بدی دارم. انگار یه کار نکرده دارم. چرا هیچ وقت آدم حس رهایی نداره؟ نمیگم خوب نیستم. خوبم. ولی اون تهِ تهِ ذهنم یه جوریه. راحت نیست. رها نیست. نمیدونم دیگه این چه جورشه.
اصلا انگار ما با دلِ تنگ زاده ایم
دلمان برای هر چیز کوچکی چقدر تنگ است
اون چه کاری بود امروز کردی؟ ذهنمو درگیر نکن. مسخره. چیکارت دارم مگه؟
اعصابمو بهم نریز خب؟ منظورت چیه؟ داره مغزمو میجوئه. این سوال. و سوالای دیگه.
خسته ام. ولی خسته ی خوب.
بخوابم.
من که بهت گفتم. هی پیله کردم. برام مهم بود. میدونستم یه چیزی هست.
ولی یه کلمه حرف نزدی.
ای کاش نمیخوندم.
چرا ؟ چرا اینجوری؟ نمیفهمم. واقعا مسخرست. همین که آدم میگه وای چقدر حالم خوبه، همین که از ته دل احساس خوب بودن میکنه، یه چیزی مثل آب یخ ریخته میشه رو سر آدم. یخ میزنه. مثل یه ساختمون میریزه زمین. مثل یه گلوله میره تو قلب آدم. مثل ...
باورم نمیشه
مگه چیز جدیدیه برات که هر دفعه بغض میکنی؟ مگه خیلی چیز دور از ذهنیه واست؟ نه. پس قوی باش. منتظر باش. امیدوار باش. امیدوار باش. امیدوار باش.
درست میشه. این جمله رو چند بار به یه نفر گفتی؟ مطمئن بودی. پس در مورد خودتم مطمئن باش. چون درست میشه. دیر یا زود. الان یا پنج سال بعد. درست میشه. بهت قول میدم. باور کن. خواهش میکنم باور کن. خواهش میکنم.
بیا بهم بگو درست میشه.
لعنت به این اشکی که تو چشمام جمع شده.
درست میشه.
...