۴ شهریورم یه سگیه مثل ۵ شهریور. ۵ شهریورم یه سگیه مثل ۶ شهریور.

الان یازده و نیم شب است و فردا چهارم شهریور هزاروسیصد و نود و هفت. جوان روی تخت دراز کشیده است و در لپتاپ مقابلش چیزهایی مینویسد. با هر خطی که مینویسد بغضش درجات ترکیده شدن را پیش میبرد. جوان در شب تولدش گریه کرد و گریه کرد و گریه کرد تا اتاقش تبدیل به دریا شد و او در آن غرق شد و از همه کس ناپدید شد. ولی نه. این چیزی نیست که در واقعیت اتفاق می افتد. اتاق تبدیل به دریا نمیشود. جوان گریه کرد و گریه کرد و گریه کرد. و فقط گریه کرد. بله فقط گریه کرد. با خودش فکر کرد شایذ این سگ سیاه افسردگی که شبهای تولدش هار میشود و گریبانش را میگیرد از آن سالی کارش را شروع کرد که ... . از همان شب و بامداد لعنتی. از همان شبی که فردایش چهارم شهریور بود و صدای فریاد و گریه از کوچه آمد. از همان شب که از مشهد زنگ زدند و گفتند عمو ... شاید چهار شهریورها از همان به بعد نحس شد. از همان زمانی که گریه ی کسانی را دید که نباید میدید. از همان شبی که ...   جوان نمیتواند ادامه بدهد. دستهایش میلرزند و تایپ نمیکنند. چیزهایی که نوشته است را دوباره میخواند و فکر میکند زیادی تلخ اند. دیگر نمیتواند صفحه ی مقابلش را ببیند.

ولی نه. حتی به همان شب که فکر میکند حتی قبل از اینکه تلفن زنگ بزند، داشت صدای رقص و خوشحالی پسرعمو و دوستانش را از پنجره گوش میداد (چون تولدش بود) و همچنان انگار چیزی در قلبش سنگینی میکرد.

الان هم که دارد مینویسد صدای آهنگ و رقص و جیغ از حیاط همسایه می آید. او گوش میدهد و گریه میکند. خودش را نمیفهمد. این حس کذایی را که از شب تولدش به مدت بیست و چهار ساعت گلویش را رها نمیکند نمیفهمد

جوان نمیداند چگونه چیزی را که نوشته است تمام کند. دلش میخواهد به اندازه ی تمام انسانهای روی زمین، به اندازه ی تمام کسانی که در چند حیاط آن طرف تر میرقصند، به اندازه ی تمام کسانی که خوابند، به اندازه ی تمام کسانی که بیدارند بنویسد. 

با خودش فکر میکند: هشتاد سالم هم بشه بازم شب تولدم به همین صورت میگذره. قبلا تو دفتر مینوشت و الان جاهای دیگر. 

کاش کسی خانه نبود و میتوانست بلند بلند ... 

او امروز بیشتر از هر روز دیگری فعالیت کرد. برای اینکه احساس مفید بودن کند بلکه شب سراغش نیایند. او تمام تلاشش را کرد. کاش شب وجود نداشت. کاش شب وجود نداشت که قلب آدم را دستش بگیرد و بدون هیچ رحمی هر چه که هست و بود را به یادش بیاورد. 

کاش اتاق آدم تبدیل به دریا میشد.