ولی نه. حتی به همان شب که فکر میکند حتی قبل از اینکه تلفن زنگ بزند، داشت صدای رقص و خوشحالی پسرعمو و دوستانش را از پنجره گوش میداد (چون تولدش بود) و همچنان انگار چیزی در قلبش سنگینی میکرد.
الان هم که دارد مینویسد صدای آهنگ و رقص و جیغ از حیاط همسایه می آید. او گوش میدهد و گریه میکند. خودش را نمیفهمد. این حس کذایی را که از شب تولدش به مدت بیست و چهار ساعت گلویش را رها نمیکند نمیفهمد
جوان نمیداند چگونه چیزی را که نوشته است تمام کند. دلش میخواهد به اندازه ی تمام انسانهای روی زمین، به اندازه ی تمام کسانی که در چند حیاط آن طرف تر میرقصند، به اندازه ی تمام کسانی که خوابند، به اندازه ی تمام کسانی که بیدارند بنویسد.
با خودش فکر میکند: هشتاد سالم هم بشه بازم شب تولدم به همین صورت میگذره. قبلا تو دفتر مینوشت و الان جاهای دیگر.
کاش کسی خانه نبود و میتوانست بلند بلند ...
او امروز بیشتر از هر روز دیگری فعالیت کرد. برای اینکه احساس مفید بودن کند بلکه شب سراغش نیایند. او تمام تلاشش را کرد. کاش شب وجود نداشت. کاش شب وجود نداشت که قلب آدم را دستش بگیرد و بدون هیچ رحمی هر چه که هست و بود را به یادش بیاورد.
کاش اتاق آدم تبدیل به دریا میشد.