باشه. آره. الان تو تو موقعیت خوبی نیستی و من ناراحتیمو تو دلم نگه میدارم و میبخشم. ولی ازم نخواه فراموش کنم چون خیلی داغون شدم. خیلی.
اولین باره که دستبندمو درآوردم. چون نگاه کردن بهش باعث میشد گریهم بگیره. ولی الان وقتی سنگینی چیزی رو تو دستم حس نمیکنم بیشتر گریهم میگیره.
یادت میره من کی ام. یادت میره من کوثرم. یادت میره من همونی ام که بهش میگی کوثر من، زندگی من، قلب من، نفس من، عشق من، امید من، همه کس من. یادت میره خاطره هامونو. یادت میره و هر چی میخوای میگی. قلبم درد میکنه. با یادآوری هر جمله قلبم دوباره میشکنه و میشکنه. نمیتونم جلوی گریه هامو بگیرم. نمیتونم بهت بگم نمیبخشمت. نمیتونم نبخشمت. نفسم بالا نمیاد. بشمر ببین چند بار بهت گفتم حواست هست من کی ام؟ ببین چند بار بهت گفتم حواست هست من کوثرم؟ ببین چند بار گفتم متوجهی داری با کی حرف میزنی؟ چیجوری میتونی انقدر قلبمو بشکنی؟ چیجوری دلت میاد؟ چیجوری چشمتو رو همه چی میبندی و هی میگی و میگی؟ چیجوری دست و پا زدنمو نمیبینی؟ چرا هی میگی و میگی و تهش میگی بد کردم باهات؟ خیلی تکراریه. خیلی تکراریه. بارها تکرار شده. بارها من دست و پا زدم و توجه نکردی و تهش به خودت اومدی و گفتی منو ببخش. الان من نباید این موضوعو پیش میکشیدم. من تو این حالت تو این وضعیتت نباید حالتو بد میکردم. من بیشعوری کردم واقعا. ولی حق من نیست اینطوری باهام حرف بزنی. به خدا که حق من نیست. هیچ جوره حق من نیست. این اشکا که همین جوری میریزن رو صورتم حق من نیست. واقعا دلم میخواد بمیرم. واقعا میخوام نباشم. هیچ وقت قلبم اینجوری نشکسته بود. اینجوری تیکه تیکه نشده بود. من اون جمله ت یادم نرفته که گفتی "تا آخرین لحظه ای که بتونم واسه داشتنت تلاش میکنم. واسه بودنت. قول میدم." این عین جمله هاییه که گفتی. قول دادی. حتی من ازت قول نگرفتم و خودت قول دادی. اما امشب گفتی من همین قدر بلدم و حوصله ندارم. بوم. قلبم شکست. گفتی فکر کن میفهمی. هی گفتم محمدرضا؟ هی گفتم میفهمی چی میگی؟ هی گفتم اینجوری با من حرف نزن. ولی تاثیر نداشت. دست و پا زدنام تاثیر نداشت. مثل همیشه. گفتم حق من نیست اینجوری باهام حرف بزنی. گفتم داری قلبمو میشکونی. ولی نه. تو اصلا نمیشنیدی من چی میگم. گفتی من همینم و بیشتر ازم توقع نداشته باش. گفتی دارم تلافی میکنم. منو انقدری حقیر کردی که بهم گفتی دارم تلافی میکنم. بهم شک کردی. ازم بازجویی کردی. با اون لحن زشت. وای خدایا باورم نمیشه. من واقعا باورم نمیشه. همش اینجوری میکنی. همش من میام آروم یه چیزی که سرش دلخور شدمو بگم، با کلی ترس و لرز میام بگم، خیلی آروم میام بگم، قبلش میگم جبهه نگیر، قبلش کلی مقدمه چینی میکنم ولی تهش اینجوری میشه. میدونم الان موقعیت بدی بود. میدونم تو شرایط سختیه. که ای کاش لال میشدم و دهنمو باز نمیکردم و هیچی نمیگفتم. ولی اولین بار نیست. همیشه تهش دعوا میشه. همیشه بزرگش میکنی. همیشه میگی همه چی خراب شد. که بعدش من باید بیام بهت محبت کنم. منی که ناراحت شدم. منی که ناراحتیم رو گفتم تا بهم توجه کنی. میتونی با چار تا جمله ی قشنگ برطرفش کنی. میتونی سریع حلش کنی. ولی جای اینکه ناراحتی منو برطرف کنی اینجوری میکنی. قلبمو میشکونی. بهت گفتم داری قلبمو میشکونی و ادامه دادی. خیلی نامردی. خیلی بدی. خیلی بی رحمی. دوباره گریه م گرفت. اشکای گنده میریزن رو بالشم. دارم خفه میشم.
ببخشید ولی من دارم خفه میشم. خفه دارم میشم.
آره گریه کن چون کار دیگه ای بلد نیستی. پس انقدر گریه کن تا بمیری.
ببخشید ولی حواست هست دو روزه تلفنی حرف نزدیم؟ خسته شدم. خسته ام. خسته اممممممم. حالم از همه چی بهم میخوره.
خب یه ذره هم واسه من وقت بذار دیگه. من خیلی دلتنگم. بیا دوباره گریهم گرفت. دختره ی زرزرو. خفه شو دیگه حالمو بهم میزنی.
یادته تو جاده ی فیروزکوه من رانندگی میکردم و تو برام میخوندی:
"بانوی موسیقی و گل
شاپری رنگین کمون
به قامت خیال من
ململ مهتاب بپوشون
بذار نسیم در به در
گلبرگو از یاد ببره
برداره بوی تنتو
هر جا که میخواد ببره ... "
۴۵ روزه که ندیدمت. چهل و پنج روز. دوباره داره مثل زمان سربازی میشه. چقد دلم میخواد مثل اون شب سرتو بذاری رو پاهام و چشماتو ببندی منم صورتتو نوازش کنم. پیشونیت ابروهات چشمات گونه هات لب هات. گاهی هم خم میشدم و بوست میکردم. اون موقع آرومِ آروم بودی منم نگاهت میکردم و میگفتم مگه میشه انقدر یه نفرو دوست داشت؟ دلم اون اتاق تاریکو میخواد که تو یه ذره جا بغل هم دراز کشیده بودیم و تو گوشم حرف میزدی. یادته گفتی وقتی پیش توام انگار دارم خواب میبینم؟ من هر وقت یادم میاد گریه م میگیره :) فقط میخوام صبح که بیدار میشم تو رو ببینم که کنارم خوابی. کاش الان ۳ و ۴ مهر بود و بعدش دیگه ادامه پیدا نمیکرد.
چرا باید یاد اون جمله بیفتم؟ چی بود؟ اینم میخوای ازم بگیری؟
امروز حالم خوب بود. پشمام از تاثیری که این آدم روم داره.
براش مینویسم من خوبم و لازم نیست نگران من باشی. نباید نگران چیزی باشی. و همزمان از چشمم اشک میاد و بغض نمیذاره نفس بکشم. نمیتونم نفس بکشم.
احساس میکنم دارم میمیرم. جو نمیدم. واقعا احساس میکنم دارم میمیرم.
اون دختره که برادرِ نامزدش فوت کرده بود، من همش بهش فکر میکردم. میگفتم چیجوری داره این وضعیت رو میگذرونه؟ چیجوری کسی که دوستش داره رو تو اون حال میبینه و تحمل میکنه؟ همش به اون دختره فکر میکردم. چیجوری میگذرونه؟ فکر نمیکردم که مشابهش برای خودم اتفاق میفته. حالا من اون دختره ام. حالا من هر روز تو چشمام اشکه. حالا من هر روز دارم خفه میشم. حالا من هر شب گریه میکنم و میخوابم. حداقل اون دختره کنارش بود. میتونست بغلش کنه. میتونست یه کاری کنه. مثل من نبود. انقد مستاصل نبود. انقد بی چاره نبود.
حالم داره بهم میخوره. حالم از همه چی بهم میخوره. عالی شد چون صبح به محض اینکه بیدار شدم گریهم گرفت. از صبح. امیدوار بودم زنگ بزنه. برای همین هی چشمامو میبستم و تلاش میکردم بیشتر بخوابم تا با زنگ اون بیدار شم. ولی خب دیگه نشد و خودم زنگ زدم و باز هم نشد. بعد داشتم خفه میشدم و زنگ زدم گلناز. طبیعتا با اونم نمیتونستم حرف بزنم چون نمیتونم این چند روز که خوشحاله رو زهرمارش کنم. الکی خندیدم و چرت و پرت گفتم. دارم خفه میشم. پیش سمانه هم نمیتونم زیاد حرف بزنم چون اون خودش مشکلات داره. فقط یه ذره فاصله دارم با اینکه بهش اسمس بدم و همه چیو بهش بگم ولی نه. خجالت بکش واقعا. کم دردسر داره که میخوای توام دردسرش شی؟ واقعا چیزی که میخوای اینه؟ لوس و خودخواه بودن؟ نمیمیری تحمل کنی. نمیمیری.
دارم خفه میشم. از دلتنگی. از بغض. از حرف نزدن. از همه چی دارم خفه میشم. بازم دارم گریه میکنم. همه ی همش روزی یک ساعت هم وقت نمیشه حرف بزنیم. به خدا من بیشعور نیستم میفهمم که شرایطش نیست ولی خب قلبم داره میترکه. چیکار کنم؟ نمیتونم چیزی بهش بگم. تنها کاری که از دستم برمیاد اینه که از جانب من نگرانی نداشته باشه. جدی دارم داغون میشم.
چقد نیاز دارم بهت بگم حالم بده. کاش میشد. حس میکنم دیگه بیشتر از این نمیتونم ادا دربیارم و قوی باشم. حس میکنم یهو میترکم.
رفتم قدم بزنم تا حالم خوب شه بدتر شد. وسط خیابون گریه م گرفت. با گریه تو اسنپ برگشتم خوابگاه. بعد اومدم خوابگاه و بالاخره برای اولین بار بعد از این چند وقت بلند بلند گریه کردم. چون تو خونه نمیتونستم بلند گریه کنم. فکر نکنم هیچ وقت انقدر احساس ناتوانی کرده باشم. با تنها کسی که میخوام صحبت کنم نمیتونم در موردش صحبت کنم. تا حالا وسط خیابون گریه م نگرفته بود. الانم همینجوری از گوشه ی چشمم اشک میفته پایین. خیلی خسته ام. خیلی خسته ام.
فشاری که رو شونه هامه رو هیچ کس نمیفهمه. کسی نمیدونه چی دارم میکشم. خسته شدم از این اشکا. کاش زندگی مثل قبل بود. من زیادی ضعیفم برای چنین چیزی. نمیتونم بیشتر از این قوی باشم. دارم له میشم. تو رو خدا یه نفرم به من توجه کنه. نمیتونم بیشتر از این ادای قوی بودن دربیارم پیشش ولی باید بتونم چون به اندازه کافی غم داره و دیگه انصاف نیست ذهنش مشغول منم بشه. ولی آخه کی به فکر من باشه؟ من از درون دارم خورده میشم.
"نتوانم پیش یارم غم دل کنم حکایت"ترینم. چیجوری میتونم آخه؟
میدونم خیلی بیشعورم و عذاب وجدان میگیرم از گفتنش، ولی خیلی دلتنگم و توجه میخوام. میدونم الان نباید خودخواه باشم ولی خیلی خسته ام. خیلی دلم تنگ شده. خیلی ضعیف شدم. نمیدونم به خدا.
مثال تور ماهیا
تار دلم ز هم گسسته
میخوام بگیرم دامنت
با این دو دست پینه بسته
دلم میون سینه ام به خون نشسته
مثال قایقای پیر در هم شکسته
داره گریه میکنه و هیچ کاری از دستم برنمیاد. هیچ کاری از دستم برنمیاد. قلبم فقط مچاله میشه. قلبم رو انگار فشار میدن.