چند روز پیش. رضا و محراب رو رسوندم کلاس زبان. میخواستم برم مطب با دکتر حرف بزنیم. حرفای معمولی. گفتم شاید حالم خوب شه. در زدم خانوم قاسمی منشی درو باز کرد مثل همیشه. سلام کردم نگاه انداختم تو مطب برقاش خاموش بود. گفتم دکتر نیست؟ گفت نه مسافرته. گفتم ای بابا هر وقت من میام دکتر نیست. کی میان؟ گفت احتمالا دوشنبه. ازین جملات خوشحال شدمو اینا گفتمو برگشتم. قفل کلاج و اینای ماشینو باز کردم. خواستم برم دریا. اول خواستم برم اون دریایی که خلوت بود کسی نبود. بعد ترسیدم تنهایی برم. رفتم دریای پشت خونه ی گلناز اینا. ماشینو گذاشتم پارکینگ. قفل کلاج ترمزو زدم. فرمونو قفل کردم. مدارکو برداشتم قفل درو چک کردم [بابام. بابام. بابام.] کتاب سلوکمو برداشتم ولی هندزفریمو برنداشتم. رفتم رفتم دیدم اوه چقد مسافر هست. دستامو گذاشتم تو جیبای کاپشنم. رفتم رفتم سمت راست. سگا هم بودن. گفتم اشکال نداره خلوت نیست سگا کاری ندارن. رفتم نشستم رو اون پله ها که اوندفه با مائده و گلناز نشستیم. اینجا خلوت تر بود. کتابمو درآوردم شروع کردم به خوندم. من دوست دارم بلند بخونم. نه در حدی که بقیه بشنون در حدی که خودم بشنوم. دوست دارم دیالوگا رو اجرا کنم حس ها رو تو صدام بیارم. خوندم خوندم خوندم. خوندم خوندم خوندم. ریکوردر گوشیمو روشن کردم خوندم خوندم خوندم. کاش واسه کسی میفرستادم. که امیدوارم هیچ وقت اینکارو نکنم. صدای دریا و صدای این ماشین کوچیکا که اسمشونو نمیدونم و تو ساحل ملت سوارشون میشن و همیشه میخواستم سوار شم. و صدای من. من اون لحظه تو اون نقطه تلاش کننده ترین کسی بودم که میخواستم برای اینکه حالمو خوب کنم تلاش کنم. که البته موفق نشدم. یا شدم؟ یا نشدم؟ کاش . هیچی. کاش هیچی. باشه. چیجوری میتونم انقد متناقض باشم؟ چیجوری هر کاری کنم بازم اون ته ته عمق مغزم یه چیزی هست که آزارم میده؟ چیجوری اینهمه تلاش میکنم و پاک نمیشه؟ یا پاک میشه و دو روز بعد یکی دیگه جاشو میگیره؟ چطور میتونه. مامانم میگه اگه تو الان واسه چیزای کوچیک اینجوری ای پس دو روز دیگه میخوای با زندگیت چیکار کنی؟ من میترسم. من از همین میترسم. من تو این لحظه تو این نقطه زیر پتو گوشی به دست با چشم های داغ ترسیده ترین آدمم. میترسم.
+ نوشته شده در دوشنبه ۲۳ بهمن ۱۳۹۶ ساعت 23:55 توسط من
|