کیستی که من

اینگونه به جد

در دیار رویاهای خویش

با تو درنگ میکنم

-شاملو-

من صداها رو ضبط میکنم.
صدای بارون اون روز تو خوابگاه یا صدای بارون بامداد سیزده شهریور 96، صدای خش خش راه رفتن رو برگا، صدای دریا، صدای بچه ها وقتی دارن بازی میکنن، صدای یه جمعی که دارن میخندن، صدای چشمه ی کاخ نیاوران. یا مثلا وقتی تو تاکسی نشستم و یه آهنگی میاد که دوستش دارم.

هنوز کلی صدا هست که باید ضبط کنم. مثلا اون شب که تهران بودم میخواستم بیدار بمونم که صدای جاروی رفتگرا رو ضبط کنم ولی خوابم برد.

هنوز کلی صدا هست که باید ضبط کنم. چند سال بعد مثلا. کی میدونه ؟ صدای تو ؟

ممکنه وقتی قدم زدنای تنهاییمو تو بابل از سر گرفتم بشینم رو یه نیمکت تو خیابون مدرس و صداها رو ضبط کنم. صداهای طبیعی. مردم که رد میشن. ماشینا. 

صدا. صدا نقطه ی آرامش منه. 

امشب یه حس عجیبی داشتم و دارم. هر سال موقع تولدم این حسو دارم تا جایی که یادمه. حس غریبیه. خیلی غریب. انگار یه حفره تو قلبمه یا چی. انگار قلبم سوراخ شده. خلا شده. نمیدونم چرا. واقعا نمیدونم. حس میکنم تمام غم دنیا ریخته میشه تو دلم. مسخرست نه؟

 

چرا اینجوریه؟
من نمیخوام اینجوری باشه.
کدوم احمقی روز تولدش غم دنیا میریزه تو دلش؟ بله. من.
هر کسی که اینجا رو میخونه. فکر نکنم بیشتر از یه نفر باشه در هر صورت. نمیخوام ناراحت شی بخاطر این حرفام. باشه؟ من فقط اینجا میتونم اینا رو بگم.

ول کن اینا رو کوثر. رها کن. بریز بیرون. غم چیه؟