حالم داره بهم میخوره. حالم از همه چی بهم میخوره. عالی شد چون صبح به محض اینکه بیدار شدم گریهم گرفت. از صبح. امیدوار بودم زنگ بزنه. برای همین هی چشمامو میبستم و تلاش میکردم بیشتر بخوابم تا با زنگ اون بیدار شم. ولی خب دیگه نشد و خودم زنگ زدم و باز هم نشد. بعد داشتم خفه میشدم و زنگ زدم گلناز. طبیعتا با اونم نمیتونستم حرف بزنم چون نمیتونم این چند روز که خوشحاله رو زهرمارش کنم. الکی خندیدم و چرت و پرت گفتم. دارم خفه میشم. پیش سمانه هم نمیتونم زیاد حرف بزنم چون اون خودش مشکلات داره. فقط یه ذره فاصله دارم با اینکه بهش اسمس بدم و همه چیو بهش بگم ولی نه. خجالت بکش واقعا. کم دردسر داره که میخوای توام دردسرش شی؟ واقعا چیزی که میخوای اینه؟ لوس و خودخواه بودن؟ نمیمیری تحمل کنی. نمیمیری.
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۹ آبان ۱۳۹۹ ساعت 11:31 توسط من
|