هر شب دارم گریه میکنم. تحلیل رفتن رو با تمام وجودم حس میکنم. ضعیف و شکننده شدم. انگار بهم دست بزنن میشکنم و میریزم رو زمین. احساس خوشبختی نداره. خوشحال نیست. حق داره. عزیزم منم مثل توام. منم دارم تموم میشم. هر روز یه تیکه از وجودم کنده میشه. کاش زندگی با ما این کارو نمیکرد. کاش میذاشت خوشحال باشیم. کاش میذاشت مثل آدم زندگی کنیم. کاش چشم دیدن خوشحالی ما رو داشت. ما که سنی نداریم آخه. ما که گناهی نداریم. دارم از بغض خفه میشم. راه گلومو میبنده و نمیتونم نفس بکشم. وقتی میگه خوشحال نیستم میخوام وجود نداشته باشم. میخوام چنین آدمی تو دنیا نباشه. کاش نبودم و نمیدیدم این حالتو. اگه بیای بگی نمیخوای وجود داشته باشی یا کاش بمیری، اون لحظه من خورد میشم. من تموم میشم. خیلی میترسم از اون لحظه. خیلی. دیگه چیزی از من نمیمونه.
+ نوشته شده در شنبه ۲۹ آذر ۱۳۹۹ ساعت 1:21 توسط من
|